داستان درها
با یک صدای بلند از خواب بیدار می شوم.تا می ایم چشمهایم را باز کنم نور می زند و مجبور می شوم دوباره چشمهایم را ببندم.کمی زمان می برد تا چشمهایم به نور عادت کند.
کمی به اطرافم نگاه می کنم و به یاد می اورم که دیشب را در ناتینگ هیل بوده ام.و بقیه داستان ها.
هنوز احساس خستگی و خواب می کنم.غلتی می زنم و دوباره چشمهایم را می بندم.اما همین که چشمهایم گرم می شود دوباره همان صدا هوشیارم می کند.
از پله ها پایین می ایم.کمی اطراف را نگاه می کنم.پرده ها کشیده است پس نمی توانم بفهمم صدا از بیرون است یا از درون.با خودم فکر می کنم شاید حیوانی چیزی باشد.
دوباره صدای توی گوشم زنگ می زند.نزدیک در می روم.تا منشا صدا را پیدا کنم.سایه ای را می بینم که پشت در ایستاده است.قد متوسط دارد و چیزی شبیه باطوم توی دست راستش است.احتمال می دهم دزد باشد.شهرکی با این وسعت حتما دزد هم دارد.با این تفکر به این فکر می افتم که باید از خودم دفاع کنم.با نگاه همه جا راوارسی می کنم تا شیی مناسب برای دفاع پیدا کنم.
یک چاقو هم شاید خوب باشد.به سمت اشپزخانه می رم.کشوهای کابینت را یکی یکی باز می کنم و می بندم.اما چاقو پیدا نمی کنم.در اخرین لحظه یک وردنه توجه ام را جلب می کند.
دوباره ان صدا در ناتینگ هیل می پیچد...
وردنه را با یک دست بالا نگه می دارم و به سمت در می روم.خودم را جوری لای در جا می دهم که تا همین که چند سانتی متر باز شود بتوانم با وردنه از خودم دفاع کنم و اگر موجود پشت در خواست به من حمله کند به راحتی پشت در خودم را پنهان کنم و در را ببندم.
کمی ترسیده بودم.اما پچاره ای نداشتم.با ترس و لرز در را باز کردم.اما همین که خواستم وردنه را پایین بیاورم دیدم موجود پشت در....
اولین روز انسوی پرچین... (3)
-دنبال اینا می گردی؟ برمی گردم.روبه رویم دختر جوانی حدودا 25..26 ساله ایستاده است و دسته ای از برگه های زرد رنگ را در دست گرفته است. من: بله..اما هر چی گشتم پیدا نکردم. -خب..تموم شده بودن ... برگها را به من می دهد و به سمت صندوق پست می رود.هنوز در صندوق را کاملا باز نکرده است که انبوهی از برگه های زرد رنگ روی زمین پخش می شود. کمی تعجب بر انگیز است.مگه چند وقت است که در این صندوق را باز نکرده اند.دختر جوان روی زمین روی زانوهایش می نشیندو برگه هایی را که روی زمین پخش شده است جمع و دسته می کند. من هم خم می شوم و در جمع کردن برگه ها به او کمک می کنم. -ممنون..خودم جمعشون می کردم. من: خواهش می کنم..کاری نکردم. برگه ها را جمع می کنیم.حدودا صد یا صد خرده ای برگه باید باشد.ان ها را دسته می کند و بلند می شود. من: شما اینجا زندگی می کنید؟ - نه...اینجا حیات خلوت یکی از دوستای منه...خونه ی من وسط های دهکده است.و با انگشتش به دهکده اشاره می کند. -اون وسطا...راستی من تو رو تا به حال این دورو ورا ندیده بودم... من: من تازه دیروز اومدم...اونجا روی تپه زندگی می کنم. -چه خوب..اگه وقت کنم حتما یک سر اون ورا میام... من: خوشحال می شم...و لبخند می زنم. - نمیای تو؟ من: نه..باشه یک وقت دیگه...الان فقط اومدم کمی قدم بزنم...و یک سروگوشی اب بدم.. - هر جور راحتی...اینجا همیشه درش بازه..هر وقت دوست داشته باشی می تونی بیای... من:ممنون..حتما میام.. -من دیگه برم..نظرت رو هم بنداز تو صندوق..این دوست من یکم حواس پرته..اما مطمعن باش می خونتش.. من: یادم می مونه... برایم دست تکان می دهد و من هم با لبخند پاسخش را می دهم. و به درون کلبه می رود.کمی مخروبه و عجیب به نظر می رسد.شاید بعدا یک نگاهی به داخلش بیندازم.و ببینیم چه کسی در یک همچین جایی زندگی می کند... نظرم را می نویسم و درون صندوق می اندازم. مسیر سنگفرش را بر می گردم.دوباره خانه کندو شکل را می بینم.کنار در خانه یک دوچرخه نقره ای رنگی پارک شده است . از کنار خانه ی کندو شکل عبور می کنم. کم کم ناتنیگ هیل از دور نمایان می شود.سر راهم یک سر هم به پدر می زنم.اما نوشته جدیدی درون ویترین نیست.به سمت ناتینگ هیل می ایم.خانه ی صورتی نظرم را جلب می کند صاحب این خانه با این رنگ و دیزاین سفید صورتی حتما باید یک دختر یا یک زن باشد.نزدیک می شوم.به سمت ویترین صورتی سفید خانه می روم.شروع به خواندن می کنم .گویا روز نوشت های یک دختر 17..یا 18 ساله است .متن روان و جذابی دارد.و کمی هم چاشنی طنز دارد. از ذق ذق پاهایم به خودم می ایم.انگارا یک ساعت است که همین طور اینجا ایستاده ام و دارم نوشته ها را یکی پس از دیگری می خوانم.جذب نوشته ها شده بودم. دوست داشتم همه ورقه های پونز شده به ویترین را بخوانم.اما پاهایم درد گرفته بود.به اخرین نوشته ای که خوانده بودم نگاهی انداختم و سعی کردم تیترش را به خاطر بسپار متا دفعه بعد از همان نوشته به قبل را بخوانم. به دنبال برگه های زرد رنگ بودم که ناگهان نگاهم به سمت پنجره خانه جلب شد.دورن پنجره دخترک 17 ساله ای را می دیدم که لاغر بود..و موهای کوتاهی داشت..و پوستش سفید بود...نگاهش به جایی بیرون از پنجره خیره شده بود.در چشمهایش چیز عجیبی برق می زند.شاید یک طنازی یا شیطنت خاص..همان چیزی که در نوشته هایش کاملا مشهود بود..و خودنمایی می کرد.قبل از اینکه نگاهش به طرفم جلب شود نگاهم را می دزدم. برگه زرد رنگی بر می دارم.و نظرم را می نویسم.کمی هم از طنازی قلمش تعریف می کنم.همین که می ایم برگه را تا کنم تا در صندوق پست بی اندازم ناگهان چند جای خالی در برگه زرد رنگ توجه ام را جلب می کند. نام: ادرس: ادرس صندوق پستی: این ها را تازه دیده ام.پس همان چند نظری هم که تا به ان لحظه داده بودم کامل نبوده اند.و این ها را ننوشته بودم.نامم را می نویسم.همین طور ادرس ناتینگ هیل را.یادم می اید ادرسش را روی همان پاکتی که نایت اسکرین به من داد دیده بودم. و کمی هم تعجب کرده بودم.ادرس عجیبی بود. ادرسم را نوشتم. اما ادرس صندوق پستیم...هر چه قدر فکر کردم چیزی یادم نمی امد.وقتی چیزی یادم نمی اید کلافه می شوم.به همین خاطر ورق را تا کردم و درون صندوق انداختم و به سمت ناتینگ هیل راهی شدم. تقریبا نزدیک ظهر بود.و خسته بودم.از صبح هم جز یک لیوان چای چیزی نخورده بودم.کلید الکترونیکی ام را از جیب شلوار جینم در اوردم.و در جای مخصوصش قرار دادم .چراغ در سبز شد.تقی کرد و در باز شد. هنوز بوی چای صبح در خانه به مشام می رسید و گشنگیم را بیشتر تحریک می کرد.به سمت اشپزخانه رفتم.در یخچال را باز کردم.حوصله درست کردن غذا را نداشتم.یعنی اصلا چیز خاصی بلد نبودم که بپزم.اما باید کم کم یک فکری به حال خودم بکنم چون اصلا دوست ندارم به دلیل گشتنگی بمیرم.مرگ شیکی نیست.باید بگردم اینجا یک کلاس اشپزی پیدا کنم.گرچه زن مدرن امروز سعی می کند اشپز بودنش را منکر شود.اما برای حفظ بقا می شود کمی سنتی فکر کرد. توی یکی از کابینت ها یک جعبه بیسکوییت کره ای پیدا می کنم.یک لیوان شیر برای خودم می ریزم.شیر و بیسکوییت...غذای سالم خوبی است.احساس سه ساله بودن می کنم.ان وقت هایی که هنوز دندان درست حسابی برای خوردن نداشتم.شیر و بیسکوییت غذای مورد علاقه ام بود. لیوان سیر را تا ته سر می کشم.بعد لیوانش را خوب می شورم و می گذارم درون جاظرفی تا خشک شود.اگر مادر این حرکات مرا می دید حتما از تعجب سکته می کرد.من در خانه موجود تنبلی بودم که حتی بشقاب خودم را هم نمی شستم.اما اکنون مجبورم همه کارهایی که تا به حال نکرده ام را یک تنه انجام دهم.حس بدی نیست.به هر حال استقلال اسان به دست نمی اید.... از اشپزخانه خارج می شوم.چرخی می زنم.احساس می کنم ناتینگ هیل بیشتر شیشه ایست تا چوبی..شاید هم به خاطر تعدد پنجره های قدی اش باشد..اما این جور بودنش را دوست دارم.می توانم از هر جا که دوست دارم دهکده را ببینم... از پله ها بالا می روم.طبقه بالا یک اتاق خواب کوچک است با این سرویس حمام و دستشویی.اتاق خوابم هنوز همان گونه بود که مستر پرشیا نشانم داده بود. در اتاق چرخی می زنم.کنار میز ارایش یک جعبه فلزی قدیمی قرار دارد.سعی می کنم در صندوق را باز کنم.صندوق اهنی است.و با صدای خشکی باز می شود.به داخلش نگاهی می اندازم.یک ماشین تایپ قدیمی..از همان هایی که همه حرف هایش تق تق صدا می کند .و وقتی به ته خط می رسد باید به سر خط برش گردانی...چیز جالبی به نظر می رسد.به نوعی انتیک است.اما شاید بد نباشد بعضی وقت ها نوشته هایم را تایپ کنم.ماشین تحریر را به درون صندوق بر می گردانم. و در صندوق را می بندم. روی تخت می نشینم.پاهایم هنوز درد می کند.کفش هایم را در می اورم و روی تخت دراز می کشم.تخت تشک فنری دارد.اما زیاد سفت نیست.دو تا بالشچه های تزیینی روی تخت را زیر سرم می گذارم.احساس خستگی می کنم.تویر سیاه سفید دهکده را درون اینه میز ارایش نگاه می کنم..و کم کم به خواب می روم...
اولین روز انسوی پرچین...(2)
چند قدم بر می دارم. برمی گردم و به ناتینگ هیل نگاهی می اندازم.هنوز همان جا سر جایش نزدیک تپه قرار دارد.با ترکیبی از رنگ های سفید..سیاه ..و خاکستری...عجیب دوستش دارم. بهش لبخند می زنم. احساس خوبی دارم.
کمی به اطراف نگاه می کنم.اگر پیاده رویم زیاد طول بکشد ممکن است خیلی دور شوم..و اصلا دوست ندارم که در اولین گردشم ان سوی پرچین گم شوم. سعی می کنم خانه ها و شکل هایشان را به خاظر بسپارم.سمت راست ناتینگ هیل یک خانه صورتی است و سمت چپش یک خانه ویلایی قدیمی که در تراسش یک میز بزرگ وجود دارد.مثل میز نقشه کشی است.با این تفاوت که رویش یک جورچین تعبیه شده است. مثل یک دومینو ی بزرگ است.نشانه بدی نیست برای اینکه بهتر در خاطرم بماند... مسیر سنگفرش شده را که روبه رویم قرار گرفته است انتخاب می کنم و راه می افتم.سعی می کنم یک بار دیگر موقعیت را به یاد بیاورم.یک خانه ی صورتی..سمت راست..و یک خانه جورچینی در سمت چپ... حافظه خوبی دارم.و این از معدود نکات مثبت من است. به راه می افتم.از کنار یک خانه که شکل کندوی عسل است عبور می کنم.بعضی خانه ها جلوی درهایشان باغچه دارند.باغچه هاییکه بعضی هایشان گل کاری شده اند.بعضی دیگر سبزی کاری..خانه ها با حصارهای کوتاه چوبی از یکدیگر جدا شده اند.کمی دیگر جلو می روم.از یکی از خانه ها یک مرد جوان خارج می شودد.چهره اش برایم اشنااست.شاید دیروز او را جایی ان سوی پرچین دیده بودم. جلو می اید. -سلام. سلام می کنم. دستش را جلو می اورد و دست می دهیم. - شما.... -دیروز هم رو دیدیم..با مستر پرشیا بودی. - درسته...اسمتون...!! -پدر هستم. -خوشبختم.من هم هیچ کس ام. - دیروز فکر کنم در این مورد صحبت کردیم. به خانه ای که از ان خارج شد اشاره می کند و می گوید این هم نم نم است.چند سالی است اینجا با هم زندگی می کنیم. -از زندگی این سوی پرچین راضی هستین؟ - خوبه...من و نم نم اوقات خوبی داریم. به سمت ویترین دم در خانه می رود.من هم به دنبالش می روم.
بالای ویترین یک نئون نصل شده که جمله ی متحرکی را نمایش می دهد
ویترین پر از جملات کوتاهی است که هر جمله روی یک برگ نوشته شده و به ویترین وصل شد اندد.در بین جملات تعدادی ترانه هم به چشم می خورد.ترانه هایی که اکثرشان خواننده یکسانی دارند..
به ترانه ها اشاره می کند و می گوید: صداش رو دوست دارم...همین طور ترانه هاش رو..باهاش زندگی کردم...از هر کدوم از این ترانه ها که می بینی خاطره دارم.
- خوبه...گاهی اوقات ترانه و شعر بهتر از هر چیز دیگری احساسات رو بیان می کنه..و این حس خوبیه..
همین طور سرسری بعضی جملات را می خوانم.بعضی هایشان واقعا زیبا هستند...و از خواندنشان لذت می بردم.
-خوب من دیگه باید برم..تو رو با نم نم تنها می گذارم...اگه چیزی به نظرت رسید روی اون برگه های زرد رنگ بنویس و بنداز توی صندوق پست..حتما می خونمش...و خوشحال می شم از این که نظرت رو با من در میون گذاشتی...
-حتما همین کار رو می کنم.
خداحافظی می کنیم.و پدر به سرعت می رود.سعی می کنم با چشم دنبالش کنم اما ناپدید می شود.
کمی دیگر نم نم را می خوانم.اسم جالبی است نم نم....و چند نکته ای که به نظرم می رسد را روی یکی از برگه های زرد رنگ می نویسم و درون صندوق پست می اندازم.
تنها یک روز از اشناییم با این دنیای عجیب گذشته است.و هنوز چیز زیادی در مورد مردم و یا قوانینش نمی دانم.اما هر انچه که تا به این لحظه فهمیده بودم برایم جالب و مفرح بود.خوشحال بودم که با پدر اشنا شده بودم.اگر همه ساکنین ان سوی پرچین همین قدر صمیمی باشند...چه قدر عجیب خوب می شود.زندگی کردن با ادمهایی که دوست تو باشند باید زیبا و ارامش بخش باشد.
در همین افکار بودم که ناگهان به زیر پایم نگاه می کنم و می بینم سنگفرش تمام شده است وروی چمن راه می رو م . کفش های سفیدم از چمن های تازه رنگ گرفته است و اندکی سبز شده است .به پشت سرم نگاه می کنم به اخر دهکده رسیده ام. درست جلوی همان خانه ای که دیروز روبه رویش استاده بودم.به سمت ویترین خانه می روم.
هنوز همان نوشته دیروز درون ویترین قرار دارد.همان نامه عجیب.دوباره می خوانمش.برای نوشتن نظرم به دنبال برگه های زرد می گردم.اما برگه ی زردی وجود ندارد.کمی اطراف را نگاه می کنم.اما چیزی نمی یابم.همان طور جلوی ویترین ایستاده بودم و داشتم می گشتم که ناگهان صدای پایی را از پشت سرم می شنوم....
اولین روز در انسوی پرچین
چشم هایم را که باز می کنم هوا گرگ و میش است...دوباره چشمهایم را می بینم.
کجا هستم؟اینجا اتاق همیشگی من نیست.اخرین تصاویر را به یاد می اورم..چشم هایم را باز می کنم وبه اطراف نگاه می کنم.کم کم به یاد می اورم.من به انسوی پرچین پرتاب شده ام و شب را هم در ناتینگ هیل گذرانده ام.
بلند می شوم. و می نشینم.بیرون هنوز خورشید طلوع نکرده است.باید ساعت حدود ۵ یا ۶ صبح باشد.ار پشت پنجره شیشه ای سایه ای را می بینم که به سرعت عبور می کند.اینجا انسوی پرچین هنوز همه در خوابند..و زندگی شروع نشده است.
با دیدن کاغذهای روی میز یاد شرایط زندگی در اینجا می افتم.خسته ام و هنوز دوست دارم بخوابم.اما این کاغذهای سفید مرا به نوشتن دعوت می کنند.اما قبل از هر چیز دلم یک چای می خواهد.تا خواب از سرم بپرد و چیزی به ذهنم برای سیاه کردن اینها به ذهنم خطور کند
به اشپزخانه می روم.در کابیت ها به دنبال کتری و چای می گردم.کتری را اب می کنم و روی گاز می گذارم.در اینجا همه چیز برای یک زندگی خوب پیش بینی شده است.هر انچیزی که برای یک اشپزخانه تصورش را می شود کرد.
در یخچال را باز می کنم.تقریبا پر از خوردنی است.مربا...کره..پنیر..شکلات..شیر...روی شیشه های شیر برچسب کوچکی وجود دارد..(لطفا بعد از مصرف کردن شیشه را پشت در بگذارید).یاد خانه خودمان در ان بالا می افتم..و شیرفروش پیر..که هر یک روز در میان شیر می اورد.
اب جوش امده است.کمی چایی در قوری می ریزم..و ان را روی کتری قرار می دهم تا دم بکشد.
چند برگ کاغذ سفید می اورم. شروع می کنم به سیاه کردن.عادت دارم وقتی به چیزی فکر می کنم حاشیه کاغذ را سیاه می کنم..گاهی طرح میکشم..گاهی کلمات نامرتبی که از ذهنم می گذرد را می نویسم...گاهی هم فقط سیاه می کنم...
بوی مطبوع گرم چای اشپزخانه را پر می کند.از قفسه یک فنجان بر می دارم و چای می ریزم.پشت پیشخوان می نشینم.و جرعه جرعه چایم را می نوشم.و از گرمای مطبوعش لذت می برم.
کاغذها همچنان سفید رو به روی من قرار گرفته اند.کاغذها را روبه رویم قرار می دهم..قلم را در دست می گیرم..و کلمات بی اختیار نوشته می شوند...
صفحات زندگی انسان تا یه جایی سفیده بی هیچ حرفی و کلمه ای درست مثل کاغذ سفیدی که روی میز جولوت می ذاری و ساعت ها به ان خیره میشی تا بلاخره داستانت را شروع کنی! ادم خودش خبر نداره از یک نقطه ای نوشته های زندگیش شروع میشه! مهم نیست کی شروع کنی و چقدر بنویسی! مهم اینه که بالاخره بنویسی و چقدر خوشبختن اونایی که خیلی زود صفحات خالی زندگیشون را از کلمات پر میکنند!
من هم می خواهم صفحات سفید زندگی ام را با بهترین کلماتی که شناخته ام بنویسم...
نوشته ام را می خوانم...بد نیست..برای اولین نوشته بد نیست...روی برگ سفید دیگری پاک نویسش می کنم..
تو کشوی اشپرخانه بسته ای پونز پیدا می کنم.یکی بر می دارم.باید این نوشته را روی دیوار ویترین دم در پونز کنم.
خورشید کم کم دارد طلوع می کند.و انوار طلایی رنگش تا وسطهای ناتینگ هیل نفوذ کرده است.
کلید را از روی میز شیشه ای هال برمی دارم و از در خارج می شوم.
هوا خوب است..و باد خنکی می وزد.شهر در یک ارامش صبحگاهی غرق شده است.
نوشته را به دیواره ویترین پونز می کنم و شیشه اش را می کشم تا اگر بارون ببارد نوشته از بین نرود.
کمی به اطرافم نگاه می کنم. و به راه می افتم.در این صبح بد نیست کمی قدم بزنم..وشاید با ادمهای انسوی پرچین اشنا شوم..
به دور دست خیره می شوم...و به راه می افتم...
Nothing Hill
کم کم به کلبه نزدیک می شویم. مستر پرشیا کاملا خسته و از نفس افتاده است. من: پشت این تپه هم باز هم شهرک ادامه داره؟ مستر پرشیا می ایستد.و چند ثانیه مکث می کند.با دستمالش صورتش را پاک می کند و می گوید: پشت این تپه هیچ چیز وجود ندارد.این تپه اخر دهکده است.و پشتش هیچ چیز نیست...هیچ چیز.. سکوت می کند و دوباره به اره می افتد. تپه ای که پشتش هیچ چیزی وجود ندارد.خب اینجا سرزمین عجیبی است و شاید این هم یکی از عجایب باشد. برای یک لحظه چشمانم را می بندم.ناگهان کلمهNothing Hill از ذهنم می گذرد
اسم بدی برای این تپه تنها نیست که در اخرین نقطه این دنیا قرار گرفته است... از اشتیاق اسمی که انتخاب کرده ام ذوق می کنم.و سعی می کنم سریعتر گام بردارم. به تپه می رسیم.کلبه از نزدیک زیبا ترو دوست داشتنی تر به نظر می رسد.شاید زیادی ساده باشد.اما همان چیزی بود که من تصور داشتنش را داشتم. از بالکن جلویی بالا می رویم و به در خانه می رسیم. قفل در الکترونیکی است و یک مانیتور کوچک دارد با یک صفحه کلید. پرشیا:نام کاربری و رمز عبورت رو باید وارد کنی. وارد می کنم و چراغ کوچک کنار مانیتور سبز می شود و در باز می شود. پرشیا از داخل پاکتی که نایت اسکرین به من داده بود یک کارت در می اورد.این هم برای مواقعی است که این سوی پرچین هستی اما بهت پیشنهاد می کنم همیشه هر وقت از اینجا اومدی بیرون در را قفل کن.برای امنیت و ارامش خودت می گم فرزندم. باهم داخل می شویم.همه جا تمیز است و برق می زند.طبقه پاییین شامل یک اشپزخانه کوچک است و یک هال کوچک و یک سرویس بهداشتی. کلبه پنجره های بلند و قدی دارد. که هم نور گیر است..هم در شب با چراغ های خانه های اطراف که نورشان می افتد این سوی پنجره جلوه خاصی خلق می کند. در هال یک نیم ست چرم مشکی قرار دارد.و یک میز چوبی سفید مشکی که با رنگ سفید پرده ها و کوسن های فیلی مبل ها هم خوانی دارد. روی میز دسته ای کاغذ با یک مداد و یک خودنویس به چشم می خورد.با دیدن انها تنها شرط زندگی کردن در این سوی پرچین را بیاد می اورم. کف کلبه چوب تیره است..و دیوار ها کاغذدیواری سفید. اشپزخانه هم کوچک اما دلچسب است.با سرویس کاملی از هر انچه که یک اشپزخانه نیاز دارد. همه چیز در ابعاد کوچک وجمع و جور. از پله ها بالا می رویم. بالا فقط یک اتاق خواب است با یک سرویس حمام و دستشویی. اتاقم را دوست دارم.همه چیز خیلی بهتر از تصور من است. یک تخت خواب کویین.با یک رو تختی طوسی کم رنگ و کوسن های سفید و طوسی با یک میز توالت که روبه روی تختم قرار دارد و اگر روی تخت بشینم یا بیاستم می توانم خودم را در اینه اش ببینم. بالای تختم هم یک عکس سیاه سفید از دهکده قرار دارد. پرده های را کنار می زنم و در شیشه ایه بالکن را باز می کنم.و وارد بالکن می شوم.همه دهکده...حتی دهکده وردپرس را هم می توانستم ببینم. هنوز تا غروب خورشید اندکی باقی مانده بود.و انوار خورشید شهر را با رنگ هایی از زرد و نارنجی و طلایی رنگین کرده بود.و نمای زیبا اما دلگیری را خلق کرده بود. دوست داشتم همان جا می نشستم تا شهر در تاریکی شب غرق شود.دوست داشتم روشن شدن تک تک این بیکران چراغ های کوچک را با چشمهایم ببینم...و صبح را که دوباره اغاز می شود. و چراغهایی که خاموش می شوند و زندگی با ریتم همیشگیش اغاز می شود. در همین لحظه و تفکراتم غرق بودم که مستر پرشیا من را به خودم اورد. پرشیا: امیدوارم راضی باشی.. من: عالیست...خیلی خیلی عالیست..بهتر از تصور من است..اینجا همه چیز همان گونه است که همیشه دوست دارم باشد. پرشیا: امیدوارم همیشه هم همین طور باقی بمونه... و از پله ها پایین می رود.همراهش می روم.به سمت در می رود. در را باز می کند. پرشیا: امیدوارم زندگی خوبی در این سوی پرچین داشته باشی ..فرزندم..و ازش لذت ببری..من گاهی بهت سر می زنم. با هم دست می دهیم .دستش هنوز خیس است و بوی گل یاس می دهد. بدرقه اش می کنم و در را می بندم. پشت پنجره می ایستم و رفتنش را با نگاه دنبال می کنم.که در پیچ و خم راه دهکده کم کم دور می شود تا گم شود. وقتی دیگر ردی از رفتنش باقی نمی ماند از دهکده چشم بر می دارم. روی مبل می نشینم و سرم را تکیه می دهم.خسته ام و روز عجیبی را پشت سر می گذاشته ام. تازه در بدنم احساس کوفتگی می کنم.شاید برای پرت شدم از پرچین باشد. دلم یک چای داغ می خواهد که خستگیم را در کنم. اما خسته تر از انم که به اشپزخانه بروم.روی مبل دراز می کشم و یکی از کوسن ها را زیر سرم قرار می دهم. با اخرین توانم چشم هایم را باز می کنم.اخرین تصویری که می بینم دسته ای کاغذ است با یک خودنویس که روی میز انتظار مرا می کشد. چشم هایم را می بندم..و کاغذ ها در رویای من محو می شوند.
کلبه ای از ان من..
هنوز در رویای خانه ام غوطه ور بودم که صدای باز شدن در مرا به خودم اورد.مرد جوانی حدودا 20 و خورده ای ساله وارد اتاق شد. چندین البوم و فایل را با هر دودستش گرفته بود در نتیجه نمی توانست به راحتی در را ببند.و در با صدای بلندی پشت سرش بسته می شود -سلام من اسکرینی هستم. اقای نایت اسکرین من رو صدا زده بودن. جلو می اید و دست می دهیم و روی مبل رویه روی من کنار مستر پرشیا می نشیند . البوم ها و فایل ها را روی میز می گذارد. در همین لحظه مستر نایت اسکرین با یک سینی چای وارد اتاق می شود. نایت: پسر معلوم هست تو کجایی؟ اسکرینی:من همیشه اینجا در اتاق بغلی هستم رییس... نایت: بله...اما نمی دانم چرا همیشه امدنت این قدر طول می کشد..و لبخند می زندهمان طور که فنجان های چای را به من و مستر پرشیا تعارف می کند می گوید:. این خانم جوان هیچ کس هستند و دنبال یک خونه کوچک و دنج می گردند. اسکرینی به من نگاه می کند و چند دقیقه مکث می کند.گویا به چیز خاصی فکر می کند انگاه از من می پرسد: چه جور خانه ای دوست داری؟و اجازه نمی دهد پاسخ دهم. اسکرینی: خوشحال می شدم اگر شهرک اکسپرس رو انتخاب می کردید.استودیو فلت های ما در انجا بسیار برای شما مناسب بود.از هر لحاظ.می تونستیم با کمک هم دیزاینش کنیم .خب خوبی یک خانه کوچیک اینه که در عرض یک ربع می شه جمع و جورش کرد. و شب ها می شه راحت توش خوابید.اما خونه ی ویلایی اونم تو جنگل...فکر نمی کنید یکم خطرناک باشه...؟ من: شاید حق با شما باشه..اما من قبلا انتخاب کردم کجا می خوام زندگی کنم.روی تپه انتهایی دهکده..و از شما می خوام که یک خونه کوچیک و امن برام پیدا کنید.دوست دارم دو طبقه داشته باشه..و اتاق خوابم طبقه بالا باشه...که بتونم از پنجره اش کل دهکده رو ببینم.. اسکرینی: هوم..یک خونه دو طبقه کوچیک.. البوم ها را باز می کند.پراست از صفحات و تصاویر رنگارنگ خانه هایی عجیب و غریب.یکی به شکل کندو عسل..یکی به شکل کیک توت فرنگی..چند کلبه ساده که فقط رنگ بندی هاشان باهم فرق داشت.یک خانه به شکل جام..وخیلی عکس های دیگر که به سرعت از مقابل چشمانم می گذشت.اسکرینی البوم را خیلی سریع ورق می زد.دربین عکس ها ناگهان عکس یک کلبه ساده نظرم را جلب کرد.خیلی ساده بود.دو طبقه بود و سقف شیروانی داشت.دیوارها یش طوسی روشن بود و سقفش چند درجه تیره تر از دیوارهایش بود.و نرده های راه پله ها و ایوان جلوی خانه سفید بود.خیلی ساده اما دوست داشتنی به نظر می رسید.ویترین جلو خانه هم سیاه بود. یک خانه سفید سیاه طوسی روی تپه ای سبز...از دور باید جلوه خوبی داشته باشد. من: این چه طور است؟ و به عکس چند صفحه قبل اشاره می کنم. اسکرینی: هوم...ساده است..اما جمع و جوره...همین رنگ باشه؟ من: بله..اگر بعدا خواستم برای بهار شاید رنگ نرده هایش را عوض کردم...یک رنگ گرم تر... اسکیرینی: مایه اش چند قوطی رنگ است و چند ساعت مزد نقاش های شرکت...هر وقت تصمیم به تغییر در خانه گرفته اید حتما قبلش شرکت را در جریان بگذارید.این را می گوید و نگاهی به نایت اسکرین می اندازد نایت اسکرین: زیباست...سلیقه خوبی دارید...ساده اما زیبا....و صمیمانه لبخند می زند. اسکرینی: پس مطمئنا همین را میخواهید؟ من با سر تصدیق می کنم. نایت اسکرین و اسکرینی باهم بلند می شوند.مستر ÷رشیا هم به سختی بلند می شود.گویا وقت رفتن است. بلند می شوم. ناینت اسکرین: خانه شما روی تپه حاضر است و اتنتظار شما را می کشد.همان شکلی که دوست داشتید. تعجب می کنم ان سوی پرچین خانه ساختن حداقل یک سال طول می کشد.اما اینجا گویی خانه ها از پیش ساخته شده اند.من مطمئن هستم که روی تپه خانه ای نبود.پس چگونه می شود در عرض چند دقیقه روی تپه خانه ای ساخته شود؟. همه باهم می خندند.دلیل خنده شان را درک نمی کنم.شاید قیافه ام زیادی مزحک شده باشد.شاید هم شبیه علامت تعجب شده باشم نمی دانم.خیلی از اتفاقی که اینجا می افتد را درک نمی کنم و این کلافه ام می کند. نایت اسکرین: هیچ کس عزیز...تعجب نکنید...اینجا زندگی روی خط سرعت جلو می رود و در نتیجه اتفاقات کمی سریعتر از بالا به وقوع می پیوندند.کم کم عادت می کنید. کسی در می زند.خانم منشی است.و یک جعبه با یک پوشه با خود می اورد. جعبه و پوشه را به من می دهد و می رود. نایت اسکرین: جعبه رو باز کن.این کلید خونته...امیدوارم که از زندگی در این سوی پرچین لذت ببری..این چند برگ هم سعی کن حفظ کنی برای ایجاد تغییرات تو خونه لازم می شه. تشکر می کنم. و با نایت اسکرین و اسکرینی دست می دهم.می ایم با مسترپرشیا هم دست بدهم و خداحافظی کنم که می گوید: فرزندم هنوز با تو خواهم بود..هنوز چند کار کوچک دیگر هم باید انجام بدیم.. با مستر نایت اسکرین و اسکرینی خاداحافظی می کنیم و از شرکت بیرون می اییم.وقتی از در کارگاه خارج می شویم هنوز صبح است.هوا به شدت گرم است.شاید نزدیک ظهر باشد. پرشیا به شدت از سر و رویش عرق می ریزد.ولی به روی خودش نمی اورد.به ساعتش نگاه می کند. پرشیا: راه بیفت که امشب باید تو خونه خودت بخوابی... به راه می افتد و من هم با چند قدم فاصله پشت سرش به راه می افتم.هنوز هم احساس گنگی و ابهام می کنم.من سرعت اتفاقات را در اینجا درک نمی کنم.و این مرا به فکر واداشته است. پرشیا:ببین...زیبا شده است.. سرم را بالا می اورم.از دور روی تپه کلبه ای را می بینم.کلبه ای به رنگ سیاه سفید و طوسی...در انجا برای من ساخته شده است...کلبه ای کوچک برای من با منظره ای از تمام دهکده... باور کردنش برای من سخت است...اما با هر قدم فاصله ام با ان کم می شود..و برایم واقعی تر می شود.حق با مستر نایت اسکرین بود..اینجا زندگی روی خط سرعت جلو می رود...
کارخانه نایت اسکین
مستر پرشیا نفس نفس زنان قدم می زند و من نیز با فاصله چند قدم پشت سرش می روم.گاهی می استد و با دستمال پارچه ای اش عرق پیشانی و صورتش را پاک می کند و به من نگاه می کند .گویا می خواهد مطمئن شود که من همراهش هستم و بعد از چند دقیقه به راه می افتد.کمی که به شهرک داخل می شویم روبه روی یک خانه می ایستد.بیشتر شبیه یک سوله چوبی بزرگ است.مثلا یک کارگاه. بالای در با نئون های زرد به بزرگی نوشته شده است
Night Skin Company.اینجا یعنی یک کارخانه قالب سازی است..اما قالب چه ربطی به خانه دارد...؟ در همین لحظه مستر پرشیا زنگ در را می زند.زییینگگگ..
در باز می شود و یک خانم در را به روی ما باز می کند. خانمی که در را باز کرد کت دامن مشکی به تن داشت و عینکی بود.یک عینک با قاب مشکی.مرا یاد منشی دفتر شهردار در ان سوی پرچین انداخت.همان قدر جدی و مرتب بود.و بوی خوبی هم می داد.شاید اینجا هم مرسوم باشد که شرکت ها منشی داشته باشند.
خانم منشی ما را به یک اتاق راهنمایی می کند.شبیه اتاق یک رئیس است. پس اینجا هم مثل ان سوی پرچین است. رئسا اتاق های بزرگ دارند با مبل های چرمی و نقاشی های گرانی که از انها چیزی نمی دانند .فقط با ان ها اتاق هایشان را دیزاین می کنند. و منشی هایی زیبا که برای سرویس های خاص استخدام می شوندو بیشتر به جای اینکه به مسایل شرکت بپردازند به مسایل احساسی رییس رسیدگی می کنند تا خاطرشان مشوش نشود.ایا اصول بازی اینجا هم همان است؟اما ناگهان صدای مستر پرشیا مرا به خودم می اورد.
مستر پرشیا: بیا اینجا هیچ کس عزیز....ایشون مستر نایت اسکرین هستن و بهت کمک می کنه تا خونه دلخواهت رو روی همون جایی که دوست داری داشته باشی..
نایتی اینم هیچ کسه..تازه وارده و زیادی جوونه...یادت باشه یک خونه جمع و جور و امن براش پیدا کنی.البته همسایه های خوبی داره..زیاد نمی خواد در موارد امنیتی مایه بگذاری..به بچه ها می سپردم هواش رو داشته باشن...
مستر نایت اسکرین دستش را جلو می اورد و باهم دست می دهیم.یک مرد حدودا ۵۰ ساله است که ۴۵ ساله به نظر می رسد.از ان دسته مردهایی است که گذشت عمر باعث می شود بر جذابیتشان اضافه شود.یک کت شلوار خوش دوخت پوشیده است که به قاطعیت و جدیتش می افزاید.صمیمانه لبخند می زند.
نایت :چه کاری از دست من برای شما بر می اد...خانم جوان؟
من: من یک خونه دنج و کوچیک می خوام..جاش رو قبلا با مستر پرشیا انتخاب کردیم.روی تپه انتهایی دهکده ....
نایت: کجا می شه دقیقا؟ یک نقشه روی میزش پهن می کند. روی ان تمام دهکده ها مشخص شده است.همه خانه ها با نام صاحبانشان..جاهای خالی..جنگل ها..راه ها...هر انچه که در انسوی پرچین تا ان لحظه دیده بودم را می توانستم روی نقشه پیدا کنم.
با دست به اخرین نقطه دهکده اشاره می کنم و می گویم..:اینجا.روی این تپه.
نایت: خانه ای روی یک تپه..بگذار کمی در موردش فکر کنم...باید چه شکلی باشد؟ خانه ای برای یک خانم جوان..روی تپه...هوووم...
از تلفن روی میزش شماره ای را می گیرد و بعد از چند لحظه که تماس برقرار می شود می گوید: اسکرینی رو به اتاقم بفرستید ..بهش یاداوری کنید حتما البوم های جدید رو هم با خودش بیاره...گوشی را قطع می کند.
دوباره صمیمانه به من لبخند می زند و می گوید: با یک چایی چطورید؟ پرشیا تو هم امیدوارم برای یک چایی وقت داشته باشی؟
پرشیا به ساعت جیبی اش نگاه می کند و می گوید: فعلا ادم جدید وارد انسوی پرچین نشده است ...می مانم.
نایت اسکرین: الان ترتیبش را می دهم..
و از اتاق خارج می شود.
من هم احساس اسودگی می کنم و روی مبل چرمی اتاق نایت اسکرین می نشینم و تکیه می دهم و در مورد خانه جدیدم فکر می کنم. خانه ی خود خودم...!!!حس خوبی باید باشد...خانه ای ان سوی پرچین...:)
مستر پرشیا
من: سلام
کمی تعجب کرده ام.این به ظاهر ادم به زبان من صحبت می کند ..پیدا کردن یک همزبان ان هم در این دنیای ناشناخته موهبتی بزرگ است.و من خوشحالم از این که اولین کسی که با او ملاقات کردم هم انسان است.هم به زبان من سخن می گوید.
همچنان دارد نوشته داخل ویترین را می خواند. سرش را بر می گرداند. چند ثانیه مرا با نگاه بر انداز می کند و می گوید.
-:تازه واردی؟ این ورا تا حالا ندیده بودمت؟
من:..بله.یک چند ساعتی می شه.
-: خوبه...خوش اومدی.یکم صبر کنی سر و کله اش پیدا می شه.
با خودم می گویم..سر و کله چه کسی باید پیدا شود.متعجب و هاج واج فقط نگاهش می کنم.
-:زیادی پیره...برای همین تا بیاد طول می کشه...کم کم باید بازنشسته شه.اما خب..دیدنش به عنوان اولین ادم این ور پرچین امیدوار کننده است...برای همین تا حالا وزارت خونه نگهش داشته...
در همین لحظه پنجره ی مشرف به جاده خانه رو به رویی ما باز می شود. یکی از داخل فریاد می زند..
-:سلام پدر...از این طرف ها؟
یک کشف بزرگ دیگر..نام این ادمی که روبه رویه من ایستاده است پدر است...اسم جالبی است...پدر.انکه از انسوی پنجره فریاد می زند هم یک ادم است.یک پسر نسبتا جوان.و نکته جالب دیگر اینکه او هم به زبان من سخن می گفت.گویا اینجا همه به زبان من صحبت می کنند.حس خوبی است.
پدر: به به...حال شما...؟ هستیم...فقط وقت نمی کنیم..وگرنه ما همیشه مشتاقیم به خواندن نوشته های شما...( می خندد یک خنده صمیمی..)
-: نم نم چطوره پدرجان؟
پدر: اون هم خوبه...
لبخند می زند . اما همچنان سرگرم خواندن نوشته درون ویترین است.
در همین لحظه موجودی نفس نفس زنان از راه می رسد.یک ادم است. یک مرد حدودا ۵۰ یا ۶۰ ساله..با قدی حدودا ۱۵۰ سانتی که از چاقی زیاد راحت نمی تواند راه برود. یک کت شلوار سبز چمنی پوشیده است که برای این فصل کمی گرم به نظر می رسد با یک کراوات مات طوسی..ترکیب این دو با هم تیب عجیب و نامتعارفی را ساخته است که کمی هم از مد افتاده است.جلو می اید . کمی اطراف را نگاه می کند.گویا دنبال کسی یا چیزی می گردد.
جلو می اید.
-: س...لام...شما هیچ کس هستید؟
انقدر بریده بریده و شتاب زده حرف می زند که از بین حرفهایش فقط نام خودم را تشخیص می دهم.
من: بله...
-: اه..پس بالاخره پیداتون کردم...خدارو شکر..مجبور شدم دوبار همه شهرک ها رو دنبالتون بگردم.
ریتم نفس هایش به مرور منظم می شود و شمرده تر کلمات را ادا می کند.
ـ خوب کجا دوست دارین زندگی کنین؟
من هاج و واج مانده ام و فقط نگاهش می کنم.یعنی چی کجا دوست دارم زندگی کنم.خوب من دوست دارم اینجا در سرزمین کوتوله ها زندگی کنم.و اینجا را انتخاب کرده ام.
کمی مرا نگاه می کند و بعد نخودی می خندد و می گوید.
-: اوه...ببخشید..من هنوز خودم را به شما معرفی نکرده ام من پرشیا هستم. اینجا همه من رامستر پرشیا صدا می کنند .از وزارات مسکن و شهر شازی اینجا هستم تا شما را در پیدا کردن خانه مورد علاقه تان همراهی و یاری کنم.
دستش را جلو می اورد. با هم دست می دهیم.دستش داغ و نمدار است و کمی بوی یاس می دهد.حتما از ان دسته پیرمردهایی است که هر روز صبح کمی گل تازه در جیب هایشان می ریزند که دستمالشان بوی خوبی بدهد.پیر ها همیشه عقاید خاص و جالبی دارند.
پرشیا: خوب...کجا دوست داری زندگی کنی؟
من: منظورتان را از این سوال نمی فهمم...
پرشیا: یعنی کجای این شهرک دوست داری خانه داشته باشی؟
من: یک جای دنج را ترجیح می دهم..
پرشیا: یک جای دنج...هوم...همه این ادمها یی که اینجا می بینی در جستجوی یک جای دنج سر از اینجا در اورده اند.
من:جالبه..
پرشیا: همه چیز این دنیا جالب است...و می خندد...
ما باید برایت یک جای امن پیدا کنیم که چند تا همسایه خوب هم داشته باشی...چون هنوز یکم کوچکی...درک می کنی که چی می گم؟
از این تصورکه در این دنیای ازاد همسایه هایت بخواهند ازت مراقبت کنند حس انزجار به ادم دست می دهد. ان بالا همین که مامان و بابا بودند بس بود.اینجا دوست ندارم کسی مراقبم باشد.
با هم قدم می زنیم.مستر پرشیا به اطراف نگاه می کند.گاهی جلو می رود و چند خانه را نگاه می کند و بر می گردد. کم کم به انتهای دهکده نزدیک می شدیم.
از دور تپه ای را می بینم که رویش یک درخت بید مجنون قدیمی به چشم می خورد. یک درخت خیلی پیر..اما زیبا.اطرافش کسی نیست.اما کمی ان طرف تر اخرین خانه های دهکده ساخته شده بود.جای ساکت و زیبایی به نظر می رسید.از روی ان تپه کوچک شاید بشود همه دهکده را دید ..باید شب ها منظره زیبایی داشته باشد این شهر عجیب و رنگارنگ..
من: من می تونم اونجا...روی اون تپه خونه داشته باشم؟
پرشیا که هنوز با دقت مشغول بررسی اطراف است به سمت تپه بر می گردد و می گوید:ان تپه..هوم..کمی دوره..ولی بگذار ببینیم همسایه هات کیان...
باهم تا نزدیکی های تپه می رویم.پرشیا چند تا ویترین های خانه های اطراف تپه را نگاه می کند.بعد برای چند دقیقه به تپه خیره می شود و مکس می کند.
پرشیا: سلیقه ات خوبه ها...عجیبه تا این لحظه کسی اینجا رو کشف نکرده...
لبخند می زنم.از این که جای خوب و زیبایی را برای زندگی کردن پیدا کردم که همه دهکده زیر پایت بود خوشحال بودم. ان بالا هم خانه ما اخرین خانه دهکده بود. و من همیشه ساعت ها در بالکن اتاقم می نشستم و به دهکده کوچکمان چشم می دوختم.چراغ هایی که تک تک خاموش می شدند...افتابی که کم کم طلوع می کرد...و صبح که می امد و زندگی اغاز می شد.من از دیدن این صحنه ها لذت وافری می برم.و خوشحال بودم که اینجا هم شاید بتوانم شاهد صحنه هایی از جنس همان تصاویر باشم...شب که همه جا را فرا می گیرد..و دنیا در خواب می رود..و صبح که زندگی دوباره اغاز می شود.در همین افکار بودم که با صدای مستر پرشیا از دنیای تخیالاتم به ان سوی پرچین پرتاب شدم.
پرشیا: مطمعنی که اینجا خوبه؟
من:بله...و با سر تصدیق می کنم.
پرشیا: خوب حالا بهتره یک سر پیش نایت اسکرین بریم..
و به طرف دهکده به راه می افتد و من هم پشت سرش در حالی که بسیار خوشحالم راه می افتم....
